تبليغاتX
دختر دبیرستانی
فلاکت در حد تیم ملی!

صدای تیک تیک ساعت تو گوشم میپیچه ... داره دیوونم میکنه ... چاهار ساله که با این صدا میخوابم و صدامم در نمیاد ولی امشب بد خواب شدم ... صداش مث پتک میخوره تو سرم ... این که قسمت خوبشه ... وقتی اوضاع قاراشمیش میشه که دسته ای اراذل به نام پشه به اتاقم میریزن ... میرم زیر پتو تا صداشون نیاد ... از صداشون فراتر از اونچه که فکرشو کنین متنفرم ... خوابم نمیبره ... موبایلو ور میدارم ... اول میگم بذار پارمیسو بیدار کنم اس ام اس بازی ... ولی بعد دلم میسوزه ... پگاهم که سایلنت میکنه ... نهالم که صبح الی اطلوعشم جواب نمیده چه برسه نصفه شب ... یه صدای ویززز میپیچه تو گوشم ... با موبایل میکوبم روش ... سریع با دسمال جمش میکنم تا ریخت نحسشو نبینم ... یکی دیگه حمله میکنه ... این دفعه حواسم نیس ... موبایلو پرت میکنم طرفش ... صدای تقش میپیچه تو خونه ... تعجب میکنم اون یه ذره پلاستیک و فلز چه جوری این صدا رو میده ... تا یه دقه از جام پا نمیشم اگه مامانینا دنبال عامل سر و صدا گشتن منو نیابن ... ولی کسی نمیاد ... میرم سراغ اون گوشیه ننه مرده ... اینفراردش شل شده ... روشنم نمیشه ... خودمو خر میکنم که بلوتوث دارم پس مهم نیس ... احساس میکنم یه چیزی رو پیشونیمه ... محکم میکوبم روش ... سرم درد میگیره ... میفهمم چتریم بوده ... پیشونیم قرمز شده و میسوزه ... هر چی فحش بلدم نثار پشه ها میکنم ... یه لحظه خودمم میمونم این چیزا رو از کجا یاد گرفتم ... میفهمم به خاطر این تنگنا خودم یه دسته فحش آبدار اختراع کردم ... من موندم دلیل خلقت اینا چیه؟نه خداییش شما بگین چیه؟ ... واسه حرص دادن منه؟ ... اگه اینجوریه کارشونو دارن با تمام وجود و از خود گذشتگی کامل انجام میدن ... به تلفات هم کاری ندارن ... همه شون با هم شدن نینجا ... یه چیز گنده میبینم داره پرواز میکنه ... با واکمن میکوبم روش ... شاپرک بوده ... سعی میکنم یه کم دلم براش بسوزه ولی نمیسوزه ... بیشتر به حال خودم میسوزه که باید زندگیمو از نو بسازم ... همه چیمو دارم پودر میکنم ... به مغزم فشار میارم که چیکار کنم ... به جایی نمیرسه ... بخاطر سر درد نه میتونم آهنگ گوش بدم نه کتاب بخونم ... میرم دسشویی ... واسه سومین بار مسواک میزنم بلکه خوابم بگیره ... نه خیر نمیشه ... هر چی صابون و لوسیون تو دسشویی هس میمالم به صورتم ... حتی پماد جوش بابامو ... بعد همه رو میشورم ... چشمم تو آینه میفته به خودم ... وحشت میکنم ... بر میگردم ببینم کیه؟ ... هیشکی جز من نیست ... دوباره آینه رو نگاه میکنم ... میفهمم خودمو تو آینه دیدم ... صورتم یه دست شده قرمز و کهیر زده ... اینم شد قوز بالا قوز ... بر میگردم تو اتاق ... یه کلوبتازول پیدا میکنم ... همه رو خالی میکنم رو صورتم ... خوابم گرفته! ... میام تو تخت که بخوابم ... سرمو نمیذارم رو بالش میترسم بوی کلوبتازول بگیره ... دستمو میکنم تو کشو ... اولین چیزی که میاد تو دستمو میکشم رو بالش (صبح میفهمم لباس عیدم بوده) ... تا میام سرمو بذارم رو بالس جیغم میره هوا که من پیشگیری میکنم و ملافه رو میچپونم تو دهنم ... صورتم وحشتناک داره میسوزه ... نمیتونم بذارمش رو بالش ... تقصیر منه ... آخه مگه تو هزار بار یادگاران مرگو نخوندی باز چرا نشستی نصفه شبی به خوندن؟ ... حقته که خوابت نمیبره... هر چی از دهنم در میاد به جینی میگم ... دو هم محترمانه شو به هری میگم ... آخه دلم نمیاد بهش حرفی بزنم از طرفیم حقشه ... این همه زنش زایید میمرد یکی دیگه هم میزایید که اسمشو میذاشتن سیریوس؟ یعنی اسنیپ حقش از سیریوس بیشتر بود؟ ... خب حد اقل اولیو میذاشتن جیمز سیریوس ... مث دومی که گذاشتن آلبوس سیوروس ... تعجب میکنم ... نصفه شبی فکرم داره کجاها میره؟

اس ام اس میاد ... نهاله.

نهال:بیداری؟

من : آره تو دیگه چرا؟

نهال:من دیروز از ساعت 9 صبح خوابیدم تا 1 ظهر فقط ولی الانم خوابم نمیبره.

من : دقیقا مث من!منم همین ساعت خوابیدم.

یه ساعت با هم حرف زدیم...

من:نهال من دیگه داره خوابم میگیره!چند شبه دارم خواب کوروش تهامیو میبینم! انقذه بچه خوبیهههههههههههههه (خیلی باحاله نه؟)

نهال:آرههههههههه؟...! چشات دراد منم از قضا چند شبه دارم خواب حامد کمیلی رو میبینم!حامد که خوشگل تر تر تره؟!

من:جذابیت ظاهری مهم نیس عزیزم جذابیت باطنی و ذاتی مهمه!خیلیم با نمکه!
نهال:خب خوشگل که نیس ولی حامد کمیلی خوشگله!

من:آره خوشگلی از دماغش که از وسط پیشونیش شروع میشه میباره! (خودمم از حامد کمیلی خوشم میاد ولی میخوام حرص نهالو در آرم!)همیشه هم یا الیاس میشه یا آدمای الیاسی!

نهال:خب حالا فردا صحبت میکنیم شب بخیر (کم آوررررررد!)

من:شب نایت!ها ها!

خوابم میبره...به خاطر اینکه هری پاتر میخوندم خواب اونو میبینم...اول میبینم با هری و رون و هرمیون دارم نقشه میکشم بریم ولدمورتو بکشیم ...بهم میگن سالی بلک...انگار از تبار سیریوسم...شایدم دخترشم... ولدمورت منو گیر میندازه ... یعنی پیتر اول پیدام میکنه ... میندازنم تو یه اتاق یه پتو هم بهم میدن پتورو میکشم روم ... پتو مسافرتیه خودمه که روش پر از خرسه ... نمیدونم دست ولدمورت چیکار میکنه... میاد میگه اینو روت نکش خراب میشه خرساش خیلی خوشگله... من از اولم میدونستم ولدمورت روحیات لطیفی داره فقط بد بزرگ شده ... یهو میبرنم تو یه سالن که پر از زندانیه ... یهو باردا و جاسمین و لیفو میبینم که میگن ولدمورت همون ارباب سایه های توی دلتوراس و اونارو گیر انداخته.میشینم با اونا یه نقشه  میکشم در همین حین رستم و سهراب با گرز میان حمله میکنن و مارو نجات میدن ... مرگ خوارا هم هر چی وینگاردیوم له ویوسا رو امتحان میکنن جواب نمیده!

هییییی هیییییییییی هیییییییی زندگی...!

ما که کارمون تموم شد کسی کاری نداره؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:27 توسط سالومه تاروس |
امسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت!

سلااااااااااااام بکس محلول!چطورین یا حال احوال؟

میدونین چیه؟ما کلا فامیلی خارق العاده ایم!بگو چرا؟روز دوم عید ساعت 9 از خواب بیدارم کرده مامانه میگه پاشو داریم میریم مسافرت!

من:وا!کجا؟                       مامانم:حالا معلوم نیس.پاشو!!!!!!!!!!!!!

من:اااااااااااااااااا پس جزقله میرزا رو چیکار کنیم؟(ماهی هفت سینمونه!من براش اسم گذاشتم!)

مامیسم: هیچی بابا.چیکار به اون داری؟

حال کردین؟به همین راحتی.اصلا نمیدونستیم کجا میخوایم بریم.جیکسی حاضر شدم راه افتادیم خونه نردبونینا: همسفر همیشگیمون!

خونواده ی خاله ی محترم عبارتند از: خاله، عمو ، حامد دادا ، دآش ودکا ، مهسا نردبون ، پلنگ صورتیه دآش ودکا (دوس دخملش بهش داده بود با خودش آورد مسافرت!ببینین تاروسیا همه چیشون کامله!)

ما رم که میشناسین: بابیس ، مامیس ، ساغر ، ساقی ، سالومه ، 2 جلد آخر کتابای دارن شان!

من:حالا کجا بریم ؟

نردبون: بریم شمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال!

ودکا :بیشه کلاه بریم.دفعه ی پیش من سربازی بودم شما بی من رفتین.

ما:باشه چون تویی!
عمو:من میگم بریم پانما (آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه بازم باغ )

بابیس:حالا بریم ببینیم چی میشه!

ولی بالاخره بیشه کلاه تصویب شد. یه چیزی میگم نخندینا... ما میخواستیم بریم بیشه کلاه که تو شماله به جای اینکه بندازیم جاده هراز اشتباهی رفتیم یه جا دیگه سر از کجا در آوردیم؟جاده ی اصفهان!

خب اشکالی نداره که!تو دلیجان وایسادیم صبونه بخوریم.حالا ساعت چنده؟2 ظهر!

حامد دادا: تورو خدا کار مارو ببین.مردم از اول مهر بلیط میگیرن واسه مسافرت ما ظهر پامیشیم اصلا نمیدونیم کجا داریم میریم!

دآش ودکا : منو که ننه (!!!) یدونه زد پس کله م گفت شارژرتو وردار داریم میریم مسافرت.

من:حالا چرا شارژر؟ این همه وسیله!

حامد دادا :ما هر طرف باد بیاد میریم همون جا!

من:بابا دیگه بهمون بگن یه کتاب راجع به اصفهان بنویسین میتونیم ! یه سال در میون اصفهانیم ما!

خلاصه انقد خندیدیم داشتیم میپکیدیم.دوباره راه افتادیم.ولی تو راه داشت اشکم در میومد.آخه عموی من داری تو جاده داری رانندگی میکنی... اونم با سرعت 40!یعنی وضع در حد مرگ!در حد تیم ملی!

رفتیم اصفهان حالا جا نداریم که؟چیکار کنیم؟همه جا پره!هتل متلم تعطیل!نتیجه میگیریم یه اتاق کرایه کنیم.

عموم:آقا یه شبه میخوایم بخوابیم فردام بریم بیرون.

مرد اتاقیه (!):اتاق خالی ندارم که.فقط یه اتاق میتونم بهتون بدم که 3 نفر دیگه ام توشن.یه زن و شوهرن با یه پسر کوچیک!(شیشکی مارو دوس نداره!)

ما:اااااااااا!حالا نمیشه یه جا دیگه باشه؟

ودکا:ما اتاق رو به ساحل میخوایم هااااااا!

یهو یه سالک اومد نشست رو دستش!فکککککککککککک کنننننننن! یه اتاق 13 نفر توش بچپن پر باشه از سالک!

حامد دادا:اینجا همه اتاقا رو به سالکه.رو به ساحل نیست.

گفتیم جهنم.میخوایم یه شب بخوابیم دیگه.رفتیم تو اتاقه دیدیم نه... اتاق نیس که ... مث یه خونه 2 خوابه بود. حموم دسشوییم داشت.آشپز خونه م بود.تازه کلی هم سالک داشت!

ما رفتیم تو یه اتاق اون هم خونه ایامون تو اون یکی اتاق.فرض کن 10 نفر آدم ریختن تو یه اتاق همه دراااااااااااااااااااااااااااااااز!صف کشیدیم بریم تو گنجه شلوار راحتی بپوشیم.فلاکت آخه در چه حد؟بعد تصمیم گرفتیم بریم حیاط به قدمیم!قبلش مامان باباها بساط نماز اینارو به پا کردن ولی نمیدونستن قبله کدوم وره.عموم رفت بپرسه.

ودکا:سوال کردن نمیخواد که.بذارین من دب اکبرو ببینم بهتون بگم!
یه ساعت رفته تو بحر آسمون داره محاسبات انجام میده.آخرم یه طرفو نشون داد گفت این وره شما بخونین گناهش گردن من!

مامانینا وسط نماز بودن عموم اومده میگه پرسیدم.اون وره.بعد یه جهتیو نشون داد که دقییییییییییییییقا 180 درجه با مال ودکا فرق داشت!

حامد دادا:بابا اون دب اکبر نبوده که.اون اصغرشون بوده داشته رد میشده ودکا دیده!

ساغر:نه اون بیت المقدسو نشون داده!

خلاصه با خنده و شوخی کم کم همه خوابیدن جز من و نردبون.عادتمونه هر وقت مسافرت میریم نمیخوابیم حرف میزنیم همه ذله میشن!ولی این دفه همه فشرده خوابیده بودن دلمون نیومد!با ام پی 3 من محسن یگانه به گوش خوابمون بود!(تو آپ شب یلدام یادتونه گفتم خراب شده؟فرمتش کردم درست شد!)

صبح پاشدم دیدم گلاب کاشون به روتون حالت تحمل دارم!سرخ سفید آبی میشم دلمم داره غیری ویری میره!میبینم هم مث منن.بگو چی کشفیدیم؟از دیروز که صبونه خوردیم یادمون رفته شام و ناهار بخوریم!19 ساعت گرسنه مونده بودیم!

خلاصهههههه عموهه رفت بساط صبونه رو خرید همگی حملهههههههههه!آخ نمیدونین چقدر گرسنه م بود.سابقه نداره من 1 ساعتم بی غذا بمونم!مگه اینکه خواب باشم یا روزه!

بعد رفتیم 33 پل!همه ولو شدن رو زیر انداز ولی منو ساقی و نردبون راه افتادیم برای قدم زدن!بگو چه کردیم؟از 33 پل راه افتادیم انقد رفتیم رسیدیم به پل خواجو!!!!!بعد دوباره رفتیم 33 پل.اونم از کجا؟از بغغغغغغغغل رود!یکی شوخی خرکی میکرد بی سالی میشدین!بی پا شدم دیگه انقد راه رفتم!کلی هم عسکای خوشمل گرفتیم با نردبون!البته همش باد میومد تو همه عکسا موهام تو چشمه!یه عکسم گرفتم با یه تابلو.روش چی نوشته بود؟عکسبرداری اکیدا ممنوع!خیلی سوژه شد ولی خوب نیفتادم!

بعد ناهار رفتیم بازار!من فقط گوی اعصاب خریدم نشستم با بابیس یه جا!آخه من و بابیس همیشه موقع خرید ساغر و مامیس اشکمون در میاد.یه چیزایییی میخرن!مثلا هلک هلک رفتن تو یه مغازه چی خریدن؟مایتابه ی مسی!

من:مامااااااااااان مایتابه میخوای چیکار بیا بریم مغازه بعدی!
ودکا:ول کن بذار بخرن.مایتابش ویتامین م داره!

خلاااااااااااااااصه چند روز همین جوری تو اصفهان پلکیدیم بعد تصمیم گرفتیم بر گردیم!

ساقی:اااااااااا حالا میموندیم یه روز دیگه زوده از الان بریم خونه.(یعنی حوصله مهمون ندارم.مترجم)

من:خب حالا راه بیفتیم ولی هر بریدگیی دیدیم بپیچیم.خب؟

با خنده و هر هر راه افتادیم اولین بریدگی ابیانه بود.رفتیم اونجا بعد دوباره راه افتادیم رفتیم نطنز!اونجا یه زیارتگاه بود رفتیم زیارت.امامزاده بود.نوه ی امام سجاد. باورتون نمیشه اگه بگم واسه همه تون دعا کردم حتی اسم تک تکتونم آوردم. اومدیم بیرون با نردبون یهو دو تا پسر اومدن با ماشین وایسادن بغل دستمون.ودکاهم که همیشه آنلاینه!اومد گفت شما کاری داشتین؟اونام گفتن نه!بعد رفتن! ها ها !

ودکا:سالی اینا تحفه های نطنز بودن ها!

بعد نطنز رفتیم کاشان.تو کاشانم کلی قضیه داشتیم ولی حال ندارم بگم!مامانینا پرتقال خریده بودن!تغذیه ی سالم!بعد هر کدومو من پوس میکندم خونی بود!

حامد دادا:سالی با پرتقالا دوس شده!

دوباره راه افتادیم قم!زیارت نرفتیم آخه شب دیر وقت میرسیدیم این جوری با این سرعتی که عموم میرفت!آخرم اومدیم تهران خودمون!ولی اینو جدی میگم واقعا آدم احساس غربت میکنه از شهر خودش میاد بیرون!

ما که کارمون تموم شد کسی کاری نداره؟اوی با تو ام!(این دفعه فقط دو صفحه شد!پیشرفت من قابل تحسینه.نه؟تشویق نکنین که خجالتیم!)

 

پ.ن.

سلاااااااااااااام بکس محلول!نیلو منو به یه بازی دعوت کرده که باید توش هفت تا ترانه رو که ازشون خاطره دارم رو بنویسم و هفت نفر رو هم دعوت کنم:

1.آهنگ ستاره ی شادمهر.چون تقدیمش کردم به دوستم ستاره و اونجایی که تو آهنگ میگه "این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره " رو براش علامت زدم که یعنی حرف خودمم هست.یادیکی دیگه هم میفتم.

 

2.آهنگ گل ارکیده ... که از اولشم ازش خوشم میومد ولی از موقعی که مهدی مث گل ارکیده ی تو آهنگ شد ... خلاصه که یاد اون میفتم.

 

3.آهنگ آسمونیای شادمهر!همون که میگه اگه آفتاب تو چشات خونه کنه میتونه خورشیدو دیوونه کنه ... منو یاد یه عزیزی میندازه که دلم خیلی واسش تنگولیده!

 

4.آهنگ جدید محسن یگانه ... خیلی ازش خوشم میاد همه جا هم مینویسمش هر چند آهنگسازیش جندان جالب نیس ریتمش بیشتر پیانوس .همونی که میگه :اسکله ی ناز چشات حریم امن قایقم ... برو بکس اد لیست بیشتر در جریانن آخه همیشه تو استاتوسم میذارمش!

 

5.آهنگ خوشگلا باید برقصن،هاهاهاها کپ کردی؟الکی گفتم دور هم باشیم!

آهنگ چند روزه دل دیوونه بازم از شادمهر.از دوران طفولیت ازش خوش میومد.

 

6.آهای خبر نداری از محسن یگانه!هم گیتارشو قشنگ میزنه هم ریتمشو عوض میکنه!خیلی خوشمل میشه!خاطرمم اینه که هر شب میگوشمش!

 

7.این آهنگی که سعید عرب و حسین استیری هم جدید خوندن خیلی قشنگه!یاد مسافرتمون میفتم!تو راه میگوشیدی خیلی حال میداد!

و حالا اونایی که به بازی دعوتن...ببینیم من پیواندام 50 تا میشه سخته فقط 7تاشونو بگم ... 7 تاشونو میگم بعد اونا بقیه بکسو خبر میکنن...مثلا رهیده رو خود گیتا خبر میکنه ... آرمیتا رو آرمینا ... پگاهم که وبش اصلا تو این خطها نیس...خلاصه که اینجوریه!

کیا بازین؟: 1.شوورم گیتا  2.النا   3.نگین   4.آرمینا   5.نیاز  6.بکس ب(میدونم چند نفرین ولی تبعیض نمیشد قایل شم!یه جوری توافق کنین!)  7.ووووو پروانه پوش!

ما که کارمون تمومه کسی کاری نداره؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:1 توسط سالومه تاروس |
سال نو بر فجر آفرینان عرصه ی ایثار و پیروان آن حضرت صلوات!

سلاااااااااااااااااااام بکس محلول!چطورین یا هاو آریو؟منم همون!

عیدتون مبارک!ایشالا سال خوبی داشته باشیم!در سال جدید خدا این وب و وبول (جمع مکسر وب!)واقع در پیوندهایم را حفظ نماید بگو آمیییییییییییییییییییین!

درویشی به نام گیتا که اشو در جوانی نزد وی تحصیل مینمود روزی یک سخن بسی حکیمانه برایم نقل نمود که آن را آویزه ی هر دو گوشم نمودم و حتی یکی هم به دماغم.وی فرمود:وقتی کار افراد را مینگری به اصلیت آنها نیز توجه بنمای(گیتا حالا گیر نده یه چی تو همین مایه ها بود.مهم اصل مطلبه!)

ایننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن همه وقت گذشته تازه یادشون افتاده این اولیای محترم مدرسه که به بکس به خاطر تلاش زیادشان در خواندن درس (به جان عمه ی بزرگوارشان) کادوئی به خیال خود با قابل اهدا نمایند. هلک هلک راه افتادیم حیاط.گفتن صف ببندیم ولی ما همون جا که ایستاده بودیم تلپ ... اتراق نمودیم.جمع محلول ما:من،لیدا،پارمیس(پارمیسشو با لحن مهربانانه بخونین چون دوباره میاد کامنت میذاره ازش مهربانانه تر بنویسم!)،نهال(مخترع فرمول اساسی و جدید که بهتون میگم چیه)،مژی و پریسا،آقای چیپس کچاپ و سرکار خانوم اسمارتیز!

مث خانومای خوب و محترم چیپس را تناول نمودیم ولی نوبت اسمارتیز که شد جنگ صورت گرفت.سبزا که مال پارمیسن.صورتیا هم مال نهال.منم که زردا رو میخورم.آقا انقدر اینا رو ما دسمالی کردیم همشون داشتن میشدن سفید!دستای ما هم که پاکیزههههههههههههه!

ابتدا مدیریت محترمه سخنی چند بر زبان مبارک راندند.بعد به معدلای 18 و 19 کادوییدن!

بهم یه گردنبند و گوشواره دادن و طی تحقیقات گسترده ای که من و پگاه اصل همان روز به عمل آوردیم دیدیم فروشنده ای دست فروش (ها؟!!!) در بازارچه ی کنار شهر کتاب هزارو پونصد تومان از همینها میفروشد.(داشتین حرکتو؟)

آخر سرم معدلای 20 رو جایزییدن.اکیپ با تمام وجود تنها معدل بیست کلاس اول را تشویق مینمودیم و صدای یکتا یکتایمان گوش آسمان هفتم را کر مینمود.ولی بعد دیدیم خیلی جو گیره قیافه ای گرفته که نگو.فکر کرده بود میخوان بهش مدال طلا بدن .دیدیم الانه که سرود ملی رو بخونه بی خیال شدیم.ولی این یکتا خیلی بچه گلیه هااااااااااااا.با اینکه قیافش شبیه علامت مثبته ولی همیشه پارمیس میگه مامانای ما همچین دختری داشتن حال میکردن.

بعد به مناسبتای مختلف به بقیه بکس کادوییدن.

پارمیس:سالی من چرا انقدر بی مناسبتم؟

من:واااااااااااااا بچه ها اون دختر اولیه چرا همش اونجا وایساده؟هم واسه 20 ها وایساده بود هم 19 هم 18!

نهال:سالومه چرا به ما  کادو ندادن دوباره؟

من:چرا؟

نهال:به خاطر کشف فرمول مهم که مبدا و منشا اصلی تمام فرمول هاست: 1=30

من:آها!نمیدونم.اون وقت میگن چرا فرار مغز ها اتفاق میفته.

آخه قضیه اینه که من و نهال مشقای فیزیکمونو ننوشته بودیم با هم هول هولکی داشتیم مینوشتیم که جواب آخرمون شد 1=30

حالا سر هر درسی که بلد نیستیم مینویسیم 1=30 باور کنین کارسازه.تو همه چیم کاربرد داره!

ما آینده سازان این مملکت هستیم .هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!

مدیر :بچه ها از رو زمین پاشین.دستاتونو تا جایی که میتونین ببرین بالا...حالا...دس دس دس !!!!!

من یه لحظه خشکم زد.بعد دیدم داره تیریپ گیتایی میره منم ادامه دادم:دس دس رقص رقص قر قر جیغ جیغ سوت سوت هوار هوار برو به چپ دستا پایین برو به راست دستا بالا ...اوه اووووووووووووه

بعد مدیر زد تو حالم شروع کرد به دعا کردن.

رفتیم سر کلاس ولی این دستا مونده بود باید تخلیه میشد.

معلمه اومد سرمون.محض خنده به سقف  بادکنک چسبونده بودیم!

معلمه:اینا چیه؟

لیدا:خانوم تولد منه!

همه دسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!

مهسا شروع به نواختن آهنگ مخصوص خویش نمود:نی نانا نی نانا نی نانا نی نانا ناع ناع ناع ناع نینانا نی گوم گوم گوم ...!!!!!!!!!!!

معلمه:خانوما ما وقت اضافه نداریما.ساکت!کتاباتونو باز کنین!
مونا:به افتخار شادوماد یه کف مرتب!

ما:دس دس دسسسسسس!

معلمه:بچه ها حد اقل صبر کنین مشقای عیدتونو بگم.یه چند تا تسته....

صدف پرید وسط حرفش:خانوم میشه من اول یه تست طراحی کنم؟

معلمه:البته.

صدی رفت پای تخته اول گزینه ها رو نوشته بود:

1.آره        2.نه ولی آره             3.نه با استفاده از افعال معکوس            4.همه ی موارد

سوال:خانم ... به خاطر علاقه ی زیادی که بخ ما دارند نمیخواهند مشق عید بدهند.صحیح است؟

معلمه هم آره رو تیک زد!حالا جییییییییییییییییغ میزنن همه!انقذه میحالید!

شما استعدادای منو سر کوب میکنین.من آخرم میرم خارج.من عقل سرشارمو میدم به بوش(اون بوش نه یه بوش دیگه!بوش...!)عوض تشکره من هی تایپ میکنم اون وقت شما میگین قوز در آوردین؟بزنمتون باد بیارین؟آره؟آره؟(قاط زدم!)

اصلا حالا که اینطوریه کلی نکات مثبت میخواستم امروز بهتون یاد بدم نمیدم!زنگ زیستو میگم بعد میرم پیش جورجی جونم!جورجی منو خوب میدرکوله.

این محمود گیتا که منو ندرکولید.تونی هم کیس مناسبیه ها... 

کجا داشتیم میرفتیم؟آها زنگ زیست ۲۶ افسند!:

زنگ اول بود.داشتم میرفتم مدرسه گفتم هیشکی نمیاد دیگه...دیدم همه اومدن هیچی ... همه هم اومدن (واسه قسمت دوم هیچی پیدا نکردم بگم!)

من:خااااااااااااااااااااااااااااک بر سر لویی پاستور همتون کنن.چرا پاشدین اومدین؟

یکی:نه که تو نیومدی؟
من:من؟من که نیومدم!کی گفته من اومدم؟

پارمیس:راست میگه منم نیومدم.

معلمه اومده سرمون داره سلام احوالپرسی میکنه.پارمیسم داره توضیح میده مانتوهایی که دیده چه فنتی بودن.

معلمه:سلام

پارمیس:سلام خانوم...بعد یقه ش اینجوری چین میخورد میومد ...

معلمه:خانوما میخوام بپرسم انقدر حرف نزنین.

پارمیس:بچه ها خانوم با منه شما راحت باشین.بعد تا بالا ی زانو بود یه سگکم میخورد رو ...

معلمه:بچه ها همه به روش کتابخانه درس جدیدو بخونین میپرسم (این روش کتابخانه سوژه شه)

پارمیس:خانوما به روش حمام زنانه شروع کنین.بعد قیمتشو میگفت 34 تومن ولی دیدم اگه جنسش ...

معلمه:ببینین بچه ها.اگه تو کتابخونه ی دانشگاه یکی یه کم صدا ایجاد کنه همه یه طوری نگاش میکنن.به همین دلیله که اکثرا مردم همسر خودشونو از بین اونایی که دانشگاه رفتن انتخاب میکنن!!!!!!!!!!

من:پس بچه ها نتیجه میگیریم که به روش کتابخانه شوهر کنیم.

معلمه:20 دقه وقت میدم بخونین.

من یه کم ورق زدم کتابو.یهو زدم تو سر نهال:خاک تو سرت باکتری های تثبیت کننده ی نیتروژن مستقلن تو نیستی.

نهال:اینم حرفیه....

 بعد شالاپی زد پس کله پارمیس:خب راست میگه دیگه.

پارمیسم یدونه زد تو کله پریسا و این پس گردنی دست به دست گردونده شد!

من:بیخیخی بیا مانتوهه رو بگو.

ما عین 20 دقه رو حرف زدیم.بعد این 20 دقه:

معلمه:خب.خانوم...خانوم پارمیس پاشه درس جواب بده.

پارمیس:آآآآآآآآ نمیشه که خانوم این پارمیس بی شعور غایبه.

معلمه:ااااااااا پس من چرا علامت نزدم؟...ببینم مگه خودت پارمیس نیستی؟

بعد که از اون درس پرسید منو صدا کرد:خانوم سالومه پاشه.آدامس چرا تو دهنته؟

من:خانوم صرفه میکنم باید آدامس دهنم باشه.

خب بپرسم؟

من:نه خانوم.گلوم درد میکنه نمیتونم حرف بزنم.

معلمه یه نگاهی کرد گفت:تو 20 دقه س داری یه سره حرف میزنی یهو گلوت گرفت؟

آخرم ازم پرسید ولی من...10 شدم!تشویییییییییییییق(از 10 نمره بودا!)

یه تصمیم گرفتم دعا کنین عین آدم عملیش کنم.قابل توجه النا موچ موچی!از فردا همتون بیاین به وب النا دخیل ببندین حاجت میده.

راستی ما تو مدرسه سفره ی هفت سین چیدیم:1.ساندویچ 2.سس 3.سنگک 4.سیب 5.چیپس سرکه 6.سوسک 7.سپیده و سالومه

ما که کارمون تموم شد کسی کاری نداره؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:26 توسط سالومه تاروس |
سالی فنا میشود!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بکس محلول!چطورین یا رو به بهبودین؟من هیشکدوم!و اما خبر بزرررررررررگ:

سالی در راه علم و دانش فنا شد!

بذارین از اول بگم!

یه روز خوب و دوس داشتنی من ازمدرسه اومدم به خانه و دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بوی عدس پلو استشمام میکنم!جاداشت همونجا سجده ی شکر به جای بیارم.آخه شما که نمیدونین عدس پلو های مامانم چه توهمیه!عدسسسسسسسس و کیشمیش و هویج . ته دیگ سیب زمینی و اگه خیلی اصرار کنم پیاز داغ و یه عالمه گوووووووووووووووووووووووووووووووشت!وای خدا!

آخی دلتون آب شد؟خب مخلفاطشو مث دوغ گازدار و ماست و گیشنیزو نمیگم (دیدین نگفتم؟)

بعد با این گوشتا رو غذام مینویسم سالی و بعد حمله میکنم!

اومدم تو خونه (اینا که گفتم تو کوچه بود.بوش تا اونجا هم میومد.مامااااان الانم میخوام!)

من:منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله عدس پلوش مث خواب و خیاله خیاله خیاله... (داره دس دس رقص رقصم میگیره بسه دیگه!)

مامانم:مهسا اینا میخوان بیان (همون نردبونه خودمونه)

من:اییییییییییییییییییییییییییییییییی وللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!

یک روز کامل با نردبون فک زدیم.شبم رفتیم مانتو خریدیم.

فرداش رفتم خونه همه با لباس بیرون منتظر من نشسته بودن.امروز ما میرفتیم خونه نردبونینا.

اگه گفتین شب چی شد؟نردبون اومد شب خونه ما بخوابه.در نتیجه فرداش هم با هم بودیم.

هر روز با نردبون!!!!!!!!!!!(تازه فرداشم نردبونینا شله زرد داشتن!رفتیم خونشون کوزتم بود)

و آن گاه فاجعه رخ نمود (نمیدونم این فاجعه رخ نمود از کجا افتاده تو دهنم ولی میدونم ازکتاب درسیم بود!یه کم تحقیقو بررسی میکنم نتیجه رو گزارش مینمایم!)

نردبون مدرسه شو واسه فردا پیچوند.منم با نگاهی بسی ملتمسانه مادرم را نگریستم.یه جمله تو تقویمم خوندم که میگفت همیشه تلخ ترین لحظات رو عزیز ترین کسانت بهت میدن.مامانه گفت نمیشه نری.نه که نه!این ریاضی همیشه مخل آسایش منه.

منم که بچه مظلووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم.بچه ی خووووووووووووووب و حرف گوش کن و به قول پگاه ساعی و کوشاااااااااااا.صبح هلک هلک پاشدم برم مدرسه.

داشتم از در میرفتم بیرون یهو فنر کیلیپسم در رفت موهام در اومد ازش تا اونا رو سر و سامون بدم کلی طول کشید.دیرم شده بود داشتم بدو بدو از پله ها میرفتم پایین که ... که ... 9 عدد پله رو با کمر مبارک پایین اومدم.

نفسسسسسسسسسسسم بالا نمیومد.یه دونه کوچولو گفتم آخ (به سبک شادمهر وقتی تو پرپرواز کتکش میزنن)

همسایه مون اومده بیرون میگه ساقیییییییییییییییییییی ساقی جون چی شده؟
حالا یکی بیاد به این بگه من سالومه ام ساقی 6 سال از من بزرگتره منو پیر نکن بیخود.

مامانه دوید تو راهرو :چی شدهههههههههههههههه؟

من:هیچی کمرم درد میکنه.کیفمو بده برم.

پا شدم از شدت درد دوباره نشستم.

مامانم:نمیخواد بری.حواست نیس که تو آسمونا سیر میکنی. سرت ... (بی خیل این یه تیکه)

دوباره برگشتم خونه خوافیدم.

یه ساعت بعد ساقی و نردبون پا شدن.نمیدونستن من نرفتم مدرسه.

من ته افکار شومم!

گوشیمو ور داشتم بهشون میس انداختم.

ساقی:واااااااااای سالومه گوشیشو برده مدرسه؟
نردبون:نمیدونم واسه منم میس انداخته.

منم به سبک امین حیایی تو فیلم نقاب دست به کم به زور از اتاق میام بیرون:جیجی جی جییییییییییی!

منم که مصدوم بودم دراز کشیدم رو مبل با نردبون پارک ویو دیدیم.

بعد کلاغ پر ...

بعد سنتوری ...

مررررررررررررررررررررررررردم از دست این نردبون.

این بود ماجرای مصدومیتم.فرداش رفتم مدرسه همه داشتم با تعجب نگام میکردن.من میگفتم خدا مگه اینا روح دیدن چشونه؟

مژی:سالومه خوبی؟

من:آره بهترم.

مژی:دستت نشکسته؟

من:چیی؟نه!

مژی:کمرتم عمل نکردی؟

من:نه!

مژی:نمردی؟

من:نهههههههههههههههه!چطور مگه؟

بعد فهمیدم این پگاه تو کلاس شایعه کرده بوده من همه جام شیکسته دارم میمیرم!
همه معلما تعجب میکردن منو میدیدن.همه بچه ها یه دور منو معاینه کردن.

زنگ زیستمون انقذه زووووووووود و باحال گذششششششششت!

اول زنگ معلمه داشت درس میپرسید:(من معلم زیستمونو خیلی دوش دالم!)

اول از من درس پرسید:کودبرگ چه فایده ای داره؟

من:جانممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم؟

نهال رسوند:حاصلخیزی.

من: حاصلخیزی دیگه.معلوم بود.

سوال دومو پرسید داشتم جواب میدادم لیدا هم پشت سرم واسه اطمینان تکرار میکرد.

وقتی نشسنم پارمیس گفت:با تشکر از خانمان لیدا و نهال.

من:نخیر دومیو خودم بلد بوده بیدم.خوندی؟

پارمیس:نه.بیا توضیح بده.

من در عرض 1 دقه مختصر همه رو گفتم بعد پارمیس با اعتماد به نفس داوطلب شد!
من:خره حد اقل یه نگاش بکن.

پارمیس:نه.ولش کن.

معلمه هم یه سوالی ازش پرسید که به گوششم نخورده بود.اینم با تشکر از خانمان لیدا و نهال به خیر گذشت.

بعد معلمه مژی رو صدا زد و ازش پرسید:کشف پاستوریزه کردن توسط لویی پاستور به از بین بردن ویروس سل در چه ماده ای کمک میکنه؟
جواب شیر گاو بود.مژی هم نمیشنید هر چی میگفتیم.یهو صدف از پشت گفت: موووووووووووووووووو

ما هم ترکیدیم از خنده.

معلمه:چرا بعضیا درس نخوندن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بکس:خانوم در طول روز که نمیشه کههههههههههههههه!کار داریم!
معلمه:خب حالا سر کلاس بخونین به جای خوابیدن.

لیدا:خانوم شبا نمیشه بخوابیم به جاش میایم مدرسه میخوابیم.

معلمه:چرا؟

لیدا:خانوم شبا این ماشین آشغالی میاد تو کوچه آژیر میزنه!

ما:واااااااااااااااااااااااااا؟!

پارمیس:آها تو دهات شما به اون میگن آژیر اون چراغه صدا نداره که.

لیدا:چرا بابا.ببین یه آهنگ این طوریم میزنه.

بعد شروع کرد به آهنگ زدن.

پارمیس:اینکه آهنگ پلنگ صورتی بود.شبا تو خونتون یکی پلنگ صورتی میبینه آژیر نیست!

معلمه شروع کرد به درس دادن.منکه گوش نمیدادم ولی یه کلمه هایی میشنیدم.میگفت ادرار مدفوع و از این حرفا.تا هم میگفت پارمیس داد میزد بچه ها چشاتونو ببندین.

بعدم یه چرخه کشید پای تخنه که نمیدونم اصلا چی بود.

نهال:خانوم ایکه چرخه نابودی اوزونه!

معلمه:یه اخم مثلا با جذبه!

بعد شروع کرد یه چیزایی راجع به آب شدن یخ های قطبی میگفت.

نهال:خانوم چرخه ی نابودی اوزونم همین میشد آخرش دیگه.یخا آب میشدن.دیدین درست گفتم یه ربطی داره!
من به زور جلو خندمو میگرفتم اون پشت.

دوباره شروع کرد به درس دادن.داشت میگفت ما و حیوانات ...

یهو من پارمیسو صدا کردم گفت بله!
هاهاهاها!ولی خودش نفهمید چه سوتیی داده!

بعد معلمه یه عالمه چیزو گفت قاطی کنیم بشه کودبرگ.

پارمیس:میخوام سالاد درست کنم.

لیدا:سس اش چیه؟

من:گلرنگ!

هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!

یهو پارمیس جو گیر شدشروع کرد به سوال کردن از معلمه.یه سوالایی هم میپرسید مث اون 2 تا پسرا تو فیلم مارمولک.منو نهالم که تیکه مون شده میخوایم کسی رو تابلو خر کنیم یا کاری کنیم خفه شه میگیم عزییییییییییییییییییزم نه.تازه نازشم میکنیم.هر چی پارمیس میگفت من و نهال میگفتیم عزیییییییییییییییییییییزم نه!

بعد من و پارمیس شروع کردیم به حرفیدن دیدیم بحث گل و گیاه باغچه ی بغل پنجره شد.همه بیرونو نگاه کردیم.یه قلمه اونجا خیلی وقت پیش کاشته بودن دیدیم جوونه زده.

لیدا: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها سرش چیز داده!!!!!!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااااااااای حالا من مگه میتونم جلو خندمو بگیرم.معلمه دید همه دارن میخندن گفت پاشین همه تون یه کش بیاین خواب از سرتون بپره درس گوش بدین.

همه مون پا شدیم کش میومدیم.معلمه اومده به پارمیس میگه.کش بیا.قشنگ بدنتو بکش عضلاتتو شل کن خودتو بکش ...

یهو پارمیس داد زد: ااااااااااااا خانوم از وسط نصف شدم.

زنگ ریاضیم معلمه درس داد سوال میداد چون عقب بود درسمون تند خودش حل میکرد نمیذاشت استعدادای من شکوفا شه!