|
سَبز نِوشته های یک صورتی ِ مُطلق |
نیمی اسب،نیمی انسان
سم هایش،سم های اسب
نیرویش،نیروی اسب
غرورش،غرور اسب
اشک هایش اما، اشک های انسان.
قنطورس بالای تپه قدم میزند
دور کوه ها،و برمیگردد
کمی دور تر از دنیای رویاها
کمی بالاتر از دنیای انسانی
یکبار قنطورس عاشق مادیانی شد
که کنار او به هرکجا میرفت
در دشت ها میدویدند و دنبال هم میکردند
قنطورس و مادیان وحشی
اما بعد از دویدن
ساکتِ ساکت همان جا ایستادند
قنطورس حرف هایی برای گفتن داشت
ولی مادیان فقط یک مادیان بود
بالای تپه قنطورس
کوه ها دور زد و برگشت
کمی دورتر از دنیای رویاها
کمی بالاتر از دنیای انسانی
یک بار قنطورس عاشق دختری شد
که او را در رویاهایش میدید
قدم زنان و نجوا کنان،با هم از جنگل ها میگذشتند
قنطورس و دختر زیبا
اما بعد از قدم زدن و نجوا کردن
ساکت ایستادند،و بعد به گریه افتادند
قنطورس که نسیم ملایم را روی تنش حس میکرد
نیاز به کسی داشت که بتواند پا به پایش بدود
بالای تپه قنطورس
کوه ها دور زد و برگشت
کمی دورتر از دنیای رویاها
کمی بالاتر از دنیای انسانی
بر فراز تپه قنطورس ایستاده است...
شل سیلور استاین
پ.ن.1.در ترجمه تخصصی ندارم.اگر خوب و روان نبود ببخشید.
دلتنگ شدن ها را که خود از بَرَم ...........
خنگ
اما ... قشنگیش دقیقا به همین بود که هم من میدونستم غریبه نیستم هم اون. چون کمتر کسی میفهمه اون دختری که اون گوشه نشسته و کتاب میخونه یه فرشته س، فقط بالاشو پشت کتابش قایم کرده!"
تابستون 88 - دفتر خاطرات من
پ.ن.1. هرچند پیشت نبودم ، ولی امیدوارم وقتی با دوستات کیک خوردی آب طالبی کنار دستتون نبوده باشه. چون فقط منم که باید باهاش آب طالبی بخوری با کیک شکلاتی، فقطم بهترین دوست خودمی! فمیدی؟! تولدتم با تاخیر مبارک !
پ.ن.2.مرسی که خوبین بچه ها ... :)
و ، این بعضیا که گفتم همون دسته از ابلهان حقیرن که جوابشون خاموشیه. از همین حالا تا ابد.
پ.ن.تایید نمیشه
مسافر: سلام آقا خسته نباشید .
راننده: من چرا خسته باشم؟ شمایید که درس میخونید ، شما خسته نباشید !
- شما هم دارید امرار معاش میکنید ، اینم کم چیزی نیست . قابل تحسینه !
- کدوم تحسین ؟ من فقط یه راننده تاکسیم. اگر نباشمم به هیچ جای این دنیا بر نمیخوره. من تو این دنیا هیچ حرفی برای زدن و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم .
- اینجوری نگید! هز کس باید یه گوشه از این دنیا رو بگیره که چرخ جهان بچرخه دیگه !
- جوون! من فقط میدونم هرکس تو این دنیا یه رسالتی داره . من رسالت خودمو گم کردم. شاید از اولشم پیداش نکردم . به هیچ درد دنیا هم نخوردم .
- کسی چه میدونه ، شاید رسالت شما اینه که با همین امرار معاش و مراقبت از خانواده تون کسی از نسلتونو تحویل جامعه بدین که ارزششو داره .
- (میخنده) جوون ِ پر آرزو و ایده آل بین! میدونی بیشتر آدمای مشهور پدر ِ بزرگی هم داشتن ؟ همین فخر الدین عراقی ، میدونستی پدرشم شاعر بوده ؟
- همیشه هم این اینطوری نیست! اصلا شما چند سال سن دارید که اینجوری حرف میزنید؟
- سن زیاد ندارم ، بچه زیاد دارم !
- خدا بیشترشون کنه !
- بیشترشون کنه که چی؟ که بیشتر برم زیر بار شرمندگی خانوادم؟ سخت ترین سختی ِ دنیا همین شرمندگی پیش خانواده س .
- شما هم در حد توانتون دارین براشون زحمت میکشید ، اونا هم اینو میدونن .
- حد توان ... حد توان ... :) ... امروز صبح بعد نماز داشتم مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری رو میخوندم . گفته بود خدایا خودت منو اینطور آفریدی ، قصور از من نیست ... رسیدیم ترمینال! بفرمایید !
پ.ن.1.یه مدت تایید نمیشن.دیر به دیر میام چون.
(صدای آه حضار)
شبای الکی ... معمولای الکی ... خوابای الکی ... کتابای الکی ... حسّای الکی ... تلاشای الکی ...
شب عجیبه . گاهی انگار خودتو بعد مدّت هاس که میبینی . یا این که خودتو دیدی ولی همیشه بین جمع ، الان تنها گیرش آوردی و زل زدی تو چشماش ، اونم هیچ بهونه ای نمیتونه پیدا کنه که نگاهشو ازت بدزده . مجبوره چشماشو گرد کنه و با یه اخم محو جواب نگاه خیره تو بده .
(تعجب حضار)
جمعای الکی ... بهانه های الکی ... فرارای الکی ... قرارای الکی ...
من به خودم میگم چطوری؟ کجایی؟ چیکارا میکنی؟ چرا ... چرا کم پیدایی ؟ بعد خودم میگه جوابشو از خودت بپرس! بعد من میگم خب نابغه خودم تویی دیگه !
(صدای خنده ی حضار)
حال احوالای الکی ... سوالای الکی ... جوابای الکی ...
بعد خودم کج نگاهش میکنه میگه بیخودی با من خودمونی نشو! ما هیچوقت یکی نبودیم ، هیچوقت یکی نیستیم. تو منو نمیشناسی ! بعد من میپره وسط حرفش میگه بسه بسه! بحثای الکی ، دعواهای الکی ! اگر ناراحتی میتونی بری منم بشینم کتابمو بخونم . بعد خودم میگه باشه ، کتابو از زیر تخت در میاره میده دستم و بعد میره . از رفتنش خوشحال نمیشم . درسته که خیلی میونه ی خوبی نداریم ولی میدونم که اونم ته دلش منو دوست داره ، مثل من .
قهرای الکی ... تاسفای الکی ... دلتنگیای الکی ...
کتابو میذارم زیر تخت همونجایی که بود . وقت واسه کتاب خوندن زیاده ، الان فقط باید بخوابم چون امشب یه شب معمولیه و من اصلا حس عجیبی ندارم ، خودم هم الکی شلوغش میکنه همیشه.
(صدای همهمه ی حضار ، خنده ی حضار ، ترک سالن )
تفریحای الکی ... تلقینای الکی ... خود درگیریای الکی ...
الان میرم صورتمو با دستمال مرطوب پاک میکنم ، چراغو خاموش میکنم ، پتو رو میکشم تا روی بینیم و به دو دقیقه نکشیده خوابم میبره .
(سکوت سالن خالی )
امیدای الکی ...
ه ه ه ه ه ...
آه های راستکی ______
پ.ن.1. پکی به کیمیای عشق ، سفر به ماورای دل ، خدا مرا صدا کناد !
پ.ن.2.من عاشق این یهویی بودناتم که میای میگی تا نیم ساعت دیگه ساکتو ببند بزنیم به جاده خواهرکم :)
خیره است. آفتاب را میگویم. آفتاب گرم و خیره است گوشه ی اتاق من.
خورشید مغرور و خرامان میتابد.انگار که بخواهد به تمام دنیا بگوید زندگی را من به شما میبخشم. خورشید سنگ دل است ٬ عینک آفتابی زده و با تمام نیرویش به گوشه ی اتاق من میتابد ٬ جایی که تو در انتظارش برگ های کوچکت خشکید.او نمیداند طاقت نارون کوچک من یک ماه قبل از رسیدن بهار تمام شد.
ذیمقراطیس خوبم ٬ مشکل این است که زمین گردشش را بخاطر ما تند نمیکند و همه ی خورشید های عالم هم محض رضای خدایشان به اتاق جنوبی تاریک ما سر نمیزنند.
ذیمقراطیس کوچکم٬ بر سرمان که تابید خوب بودیم ٬ خوب شدیم ٬ سبز شدیم . غروب کرد ٬ تمام شدیم. هیچ لامپ مهتابی با نور سفیدی را نخواستیم.
ذیمقراطیس٬ ما ٬ هیچ کس را نداشتیم تا به فکر برگ های سبز کوچکمان باشد. ذیمقراطیس ما جنگیدیم ٬ تنها ٬ تو رفتی و من ماندم با نگاه مغرور آفتاب گوشه ی اتاق .
گریه ام میگیرد ذیمقراطیس ... چرا خشکیدی ؟؟؟؟
من دیگر سایه ی درد آلود هیچ آفتابی را بر ساقه ام نخواهم پذیرفت .
دوستت دارم زیبای سبز و کوچکِ تنهایم.
پ.ن.1.از مشکلاتم فرار نمیکنم. قول ِ قول .
پ.ن.2.دل ای دلت رها کن عاشقا !
باباش رد اشکو از رو صورتش پاک میکنه و پیشونیشو میبوسه.نینی شروع میکنه به خندیدن. از اون قهقه های بلند و کودکانه که عاشقشونم.
با اون دستش که بهش سرم وصل نیست صورتشو قایم میکنه . باباش میگه: "واااای پسرم کووووو؟؟" نینی میخنده ، دستشو برمیداره ، میگه داااااااااااااالیییییییی !
پاهای کوچیکشو از شدت خنده میگیره بالا. باباش بهش لبخند میزنه .
صدای پا میاد.
باباش بغلش میکنه ، میگه مامان اومد ، تو هم صدای پاهاشو میشناسی پسرم؟
مامانش وارد اتاق میشه.بدون اینکه چیزی بگه میره جفتشونو از پشت بغل میکنه.
سه تایی میخندن ، از اون خنده بلندای قشنگ!
پ.ن.1.بعد من دلم چجوری ضعف نره براشون؟:)
پ.ن.2."جواب سوالم تو باشی اگر،ز دنیا ندارم سوالی دگر ،که من پاسخی چون تو می خواستم!!"
پ.ن.3.دلم از اون خنده هات خواست که خط میندازه کنار چشماتو بعد من دلم میخواد موهاتو بریزم به هم کلی:)
نه كه شكاك باشم ، نه !
اما ،
خوب بودن هايت
در قالب يك انسان نميگنجد !
من شك دارم كه تو
از جنس اين مردمان سنگ و سخت باشي ...
پس ... اگر نيستي ...
چيستي؟
خورشيد اگر هستي ،
آفتابگردانت منم !
باد كوبنده و محكمي اگر هستي ،
آسياب چرخانت منم !
قايق چوبي روي اقيانوس آرام اگر هستي ،
پارو و بادبانت منم!
نور اگر هستي ،
پنجره ات –منتظر و مشتاق – منم !
باغ اگر هستي ،باغچه اگر باشي ،
كاجت منم ... منم ...
موسيقي آرامم براي جان اگر هستي ،
"سل" هايت منم
تاب اگر هستي ، آب اگر هستي
قصه ي كوتاهي براي خواب اگر هستي ...
مهر بايد ميزني بر اگر هايم؟
پ.ن.1. من اينجام ، در حال سانسور نكردن خودم ! :)
پ.ن.2. دختر دبيرستاني روانشناس شد رففففففففففففت :)
پ.ن.3. كي ميگه تنفر بده؟ تنفر عاليه. محشره. حرف نداره . به جان خودم !
منم از کلاس اومدم و عکسو گرفتم !
پ.ن.۱.اون جامدادی قرمز خوشگله مال لادن بود
گفتم اومد ایران برام بیاره جامدادیامونو عوض کردیم! بعد ۴ سال واسه اولین بار واقعا دیدمششششش![]()
![]()
پ.ن.۲.هر کی هم خواست دعوته :)
پ.ن.3. اگه يه لطفي بهم بشه و كسي نوشته هاي منو به خودش نگيره ممنون ميشم :| كسي هم اگر مشكلي داره تشريف نياره ، لطفا هم در كار نيست ! :|
نقطه
- سر تقدير ٍ يه آدميزاد با فرشته ي تقدير به تفاهم نميرسيديم. چه كارايي مونده ؟
- اجازه ي مرگ 2 نفر آدم رو بايد صادر كنيد ، بايد رو سياره جديدي كه داريد خلق ميكنيد كار كنيد و چند تا نيايش رو بايد به عرضتون برسونم . يه نداي آسماني هم بايد براي فرشته ي روزي بفرستين ، باهاتون كار واجب داشت ، گفت روزي چند تا آدم كم اومده و بهشون نرسيده. يه دختر كوچولو هم بايد خلق كنيد. جزو كار ديروزتون بود اما فكر كنم چون رفته بودم مرخصي يادتون رفته.
- راست ميگي فرشته ي منشي. زنگ بزن يه خرده گل بيارن سريع اين آدميزادو بسازم كه كلي كار ريخته رو سرم!
- بفرماييد آماده س.
- اين پرونده هايي كه ميگم رو آماده كن. الگوي صورت و بيني و دهن و موهاي مادر بزرگشو بيار ، ابرو و انگشتاي خواهرشو بذار ، پاشو از رو پاي باباش كپي كن ، چشماشم ...
- ببخشيد آقاي خدا! اينكه همش كپي شد! نميخوايد يه كم جديدترش كنيد؟
- چرا ... چرا فرشته ي منشي ... چشماشو جديد مي آفرينم ... كاش يه كم وقت بيشتر بود !
- چيكار ميكنيد آقاي خدا؟ مژه هاشو چرا اينقد نا مرتب چيدين؟
- يه كم عجله دارم ... من كه ميخواستم چشماي مادرشو بذارم براش، اما فكر كنم اينجوري بيشتر خوشحال ميشه .
- بفرماييد ، اينم گوني هاي احساس .
- واي كه چقدر از برنامه عقبم! 6 مشت احساساتي بودن بده ، 2 مشت شيطنت ، 4 مشت عقل ،4 مشت حماقت ، 2 مشت شانس ...
- ببخشيد،شانسمون تموم شده. زنگ زدم بيارن گفتن تا فردا طول ميكشه! فقط يه كم مونده .
- همونو بريز ، به جاش بيشتر اشتها ميريزم براش ... واي اين موبايلم چقدر زنگ ميزنه ! الو؟... الو؟ آره ... باشه ... فرشته ي منشي پرونده ي خلق و خوي خاندانشو بيار كد شون رو براش وارد كن ... نه نه با تو نبودم فرشته ي طبيعت ... فردا ميبينمت ... حافظتم، حافظتم!
- پرونده ي خاندانش تو بايگانيه.فرشته ي بايگاني رفته شمال بهشت واسه تعطيلات ! نوبت ويلا رسيده بود به اون.يادتون رفته ؟
- هوفففف ... يه پرونده ي ديگه بيار و كدشو وارد كن .
- يه كم متفاوت ميشه ... نميشه ؟
- اشكالي نداره ... اسمش چيه ؟
- سالومه! اسمش سالومه ست!
- سالومه كوچولوي من :) اشكالي نداره ... دختر قوي اي ميشه :)
- تموم شد ؟ ثبتش كنم ؟
- بذار يه كم روح بهش بدمم ... فوووووووت ... آره ميتوني ببريش. مواظب بنده ي من باش :)
- چشم آقاي خدا !
- همممم ... به بقيه ي كارام برسم ...! :)
پ.ن.1. تولدم نيس كه!همينجوري فكر كردم بايد اينجوري بوده باشه :-؟؟
پ.ن.2. ميشه باد منو ببره، بي زحمت ؟؟!!
پ.ن.3.چقدر ميتونم احساس "رانگو" بودن كنم ............ !!
پ.ن.4.شدم مثل خودت ! :)) :)) :)) :))
پ.ن.5. سهراب؟ قايقت جا داره ؟
لادن: منم تو رو از همه پاستيل هربو هاي دنيا بيشتر دوس دارم !
.
.
.
.
.
:) + :)
كتاب تاريخ شناسي پيش دانشگاهيم ميگفت گذشته ي ملت ايران رو ميشه به سه گروه تقسيم كرد. اول اساطيري ، دوم حماسي و سوم تاريخي . مرحله ي اساطيري دوره اي از زمانه كه به گذشته هاي خيلي دور برميگرده و داستان هايي كه ازش بدست اومده تا الان كاملا دگرگون شده و با اصل واقعه تفاوت خيلي زيادي داره.
كتاب تاريخ ادبيات ايران و جهان1 ميگفت دوره ي اساطيري، دوره ي آغاز تمدن بشري و ظهور كشاورزي و آموختن راه بدست آوردن خوراك و پوشاكه و مثالي كه براي اسطوره زده كاوه و فريدون و قيامشونه.
اما، كسي هست كه خيليا اصرار دارن بايد بعنوان اسطوره ي عشق ايران شناخته بشه. نه ليليه و نه مجنون، نه فرهاده و نه شيرين، نه ويسه و نه رامين.دوران زندگيش برنميگرده به يه زمان خيلي دور كه نشه به اطلاعاتي كه ازش در دست هست اعتماد كرد.
خيلياتون ميشناسيدش.پير تر ها بهتر خاطره ي زن سرخپوشيو يادشونه كه هر روز تو ميدون فردوسي مينشسته.قصه هاي زيادي راجع بهش ميگن.بعضيا ميگن تهراني نبوده.بعضيام ميگن ايراني نبوده.اما هر چي كه بوده يه روزي از يه خونه اي فرار ميكنه تا به يه قراري با يه معشوقي برسه.نشونه ش اين بوده كه سرتاپا سرخ بپوشه.اما اون روز ميگذره و معشوق نمياد.زن سرخپوش نا اميد نميشه و فردا هم مياد.
اما، موضوعي كه باعث ميشه زن سرخپوش از ياد نره و لقب "ياقوت" رو بگيره اينه كه اون نه تنها فردا نا اميد نشد،بلكه حدودا براي 20 سال تموم هر روز ميشد تو ميدون فردوسي ديدش !!
نميدونم بايد بخاطر عشق تحسينش كرد يا براي حماقت سرزنشش.واقعا اگر اين عشقه اون چيزي كه ماها دورو و برمون ميبينيم چيه؟
چيه كه باعث ميشه ياقوت بعد از بيست و خرده اي سال فكر نكنه راجع به معشوقش اشتباه ميكرده؟ عشق؟ حماقت؟ لجبازي؟ اعتراض؟
واقعا ... واقعا ... اين عشق چيه ؟؟؟؟!!
پ.ن.1.شعر بالا مال سپانلوئه در منظومه ي خانم زمان
پ.ن.2.اين چيزيه كه از اون خانوم ميگن.راست يا دروغشو نميدونم!پ.ن.3.از صبح تا شب دارم وقتمو به بطالت ميگذرونم :دي زندگيه بي كنكور عاليه :دي
پ.ن.4.قشنگيش اينه كه تو كنكور نه تاريخ زدم نه تاريخ ادبيات :-"
پ.ن.5.مسعود بهنود يه مصاحبه با ياقوت داره كه گويا ميشه دانلودش كرد!
من نميدانم كه چرا اين همه گنگ و خسته و خوابالود شدم
و نميدانم كه چرا قلبم در طرف راست بدنم درد ميكند!
من نميدانم خواب بودم يا بيدار
هشيار بودم يا مست.
تمام دنيا را حبابي ميبينم كه در حال سقوط روي يك سوزن است
شلوغم ... شلوغم ... شلوغم ...
اعتماد ندارم
آرام نيستم
مطمئن نميشوم
آه ...
دلم فراغ بال ميخواهد
با يك عالم فروغ فرخزاد!
من ...
يك بغل بوسه دارم براي تقسيم
اما تنها با شوپنيز تفريقشان ميكنم !
من يك دنيا اكسيژن كم دارم
و يك دنيا هواي خنك
و تنها ... تنها يك سرو ...
زندگي شايد همين است
زندگي شايد
همين صداي دزدگير باشد
كه - گاه گاه -
خواب درختان پارك را بر هم ميزند
زندگي شايد مشتي معماست
شايد ،
كوله اي بزرگ است بر دوش مردي
كه سر زانوان شلوارش يك گل سرخ دوخته شده ! *
زندگي شايد ...
عشق را مبهم و خالي ميبينم
عشق به حراج گذاشتن احساس است
در بازاري كه سايز همه ي خريدار ها با اجناس تفاوت دارد
و فروشنده ها - مدام - ضرر ميكنند
زندگي شايد
كوچه ي شلوغي باشد كه عشق و منطق
هميشه در آن - دوان دوان -
فوتبال بازي ميكنند!
زندگي آيا
در نگاه سرو پرغرور من
چيزي است وراي اين ها ؟!
ه ه ه ...
كاش ميشد به مهماني سرو ها رفت
كاش ميشد يك فنجان چاي ، يك كلوچه ي گردويي
بهانه ي عصرانه ي من و سرو شود
من و سرو ... با هم !
چه روياي دوري ، چه شيريني خامي ...
زندگي شايد سخت باشد
زندگي شايد دور باشد
زندگي شايد از تمام فلسفه بافي هاي من متنفر باشد
چنان كه نور از سايه
و چنان كه آدم برفي از تابستان
زندگي شايد صورتي باشد
يا بنفش
يا سياه با گل هاي زرد
زندگي شايد كلاس جامعه شناسي بعد از ظهرم باشد
زندگي شايد ...
كاش باد مرا ميبرد ...
پ.ن.1.بخاطر حرف لادن آپ شد.همين.
پ.ن.2. قسمت * رو از يكي از شعراي عمو شلبي كش رفتم.
پ.ن.3.من سالومه نيستم من گيلاسم! (تورو خدا از كنكور نپرسين :دي)
پ.ن.4.راست ميگفتي!
پ.ن.5.چرا تاييد نشن آخه ؟:)
" مشترک مورد نظر در دسترس نیست"!
اکبر دیزگاه
شايد هر دو حالتش بده.
يا شايدم هر دو حالتش خوبه.
شايدم بده و من فكر ميكنم خوبه.
يا خوبه و من فكر ميكنم بده.
كلا نميدونم چه خبره!
پ.ن.1.از شنيدن نصيحت بدجوري معذوريم حتي شما دوست عزيز !
پ.ن.2.كامنتا تاييد نميشن.
موضوع اینه که این چیزا رو فقط میشه تو کارتونای والت دیسنی دید.
تقصیر هیچکسم نیست.
پ.ن. از کارتون the frog and the princess اگه اشتباه نکنم
18 سال پيش اومدم تا سالومه باشم، يا شايدم سالومه بشم، سالومه بودن كه كار سختي نيست! به راحتيه يه دختر ساكت و احساساتي و عجيب بودن كه تقريبا هميشه يه لبخند كمرنگ رو لباشه!
اولين تصويري كه از خودم يادم مياد 2-3 سالگيمه. يه دختر خجالتي با بلوز دامناي چين چيني و يه پاپيون گنده رو موهاش! دختر بازيگوشي نبودم.بيشترين تفريحم اين بود كه مامانم برام كتاب بخونه يا بهم سرمشق اسم خودم و خواهرام و دخترخاله هامو بده!خوندنو قبل از مدرسه و بدون معلم ياد گرفتم. عاشق آدامس "لاو ايز" بودم! خواهرام با همه پول تو جيبياشون برام آدامس لاو ايز ميخريدن. هنوزم آلبوم عكسايي كه از اين آدامسا در آوردم تو كتابخونمه! (من دختر با سليقه ايم،حتي اگه مامانم برعكسشو ميگه :-" :دي )
راستش تصويري كه از 18 سالگيمم ميبينم چندان با اون موقع تفاوت نداره :دي! من اصولا بزرگ بشو نيستم! هنوز هم ميشه با بستني و عدس پلو گولم زد!هنوزم با گربه هاي تو خيابون بازي ميكنم! هنوزم وقتي تو پارك تاب ميبينم دلم ضعف ميره!
گفتن اينكه 18 سال دارمو دوست ندارم.برام مثل اين ميمونه كه بگم من ديگه 18 سال ندارم!18 سال ندارم و هنوز يه گورخرو از نزديك نديدم يا هنوز يه بچه پانداي كپل بغل كردني نداشتم كه مال خودم باشه!يا هنوز سر قبر قيصر امين پور نرفتم! نه اينجوري خوب نيس!
من 18 ساله كه سالومه ام :)
پ.ن.1. دلم براي سرو و كاج حياط قبليمون تنگ شده :(
پ.ن.2. من چقدر منم! :)